از خودراضی گونه بود این پست.
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 3:44
ناخن هم به طرز فجیعی شکسته و من الان مدتیه که نسبت به ناخن هام بی مسئولیت ترینم. کندمش بقیه شو هم نه سوهانی نه از این کارایی هیچی. کج و موج. می دونم اشتباه نوشتم. شده همینجوری هم روش لاک بزنم. تازه برای حنان دلبری هم بکنم اما خب. ننه ام میگه شلخته ست زن اینجوری باشه. از نظر من و حنان که نیست. والا م...
بگو که دروغ گفتی. بگو
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 3:44
ناهید رو دانلود کردم میخوام ببینم هی نمی توونم. نمی دونمم چرا یهو گیر دادم و دانلودش کردم. دوست داشتم ببینمش. یه تیکه داشت که اون پسره با این ساره بیات دواش میشه و میگه دوستت داری دختره میگه من دیگه ندارم میگه داری دروغ میگی. من میشناسمت. دوسش داشتم. همین جواب پسره رو دوست داشتم. خودشیفتگی نبود توش....
بکش بیرون زبیده
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 9:53
اینترنتم رو خاموش می کنم شروع می کنم خووندن. همیشه یه خری توی ذهن من می لوله که بهم امر و نهی و از این شر و ور ها میکنه. هی بهم میگفت زبیده این چه کاری؟! منم اولاش بهش محل نمیذاشتم. با دقت تر می خووندم و تحلیل می کردم. حتی چند بار خودمو دعوا کردم و اینطوریا. اما باز اون خره درون ذهنم شروع کرد که نکن...
حنان میگه تو هی بگو تنهام عین اونا که میگن سینگلم. نمی فهمه اینا باهم فرق دارن. خودتونو ناراحت نکنید
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 18:35
کلی کتاب نخوونده دارم و باید عرض کنم که اوه! کلی کار نکرده هم دارم. هفته ی دیگه یه مهمون خارجی (نه به معنای اون ور آبی، به معنای باکلاس و باز هم نه به معنای خود باکلاس. به معنای خوب و خاص) دارم که کادو هم میخوام تقدیمش کنم. چی؟! اگه گفتین.... خلاصه که اصلا کلی کار دارم که باید انجام بدم و حالش هم ند...
چه حلوایی
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 18:35
سی خودُم نشستم حلوا درست کردم تند تندکی. صد کار بینش پیش اومد اما من مثل چی درست کردم. سرمم درد میکنه. روضه هم میخوام برم. تنها هم هستم.
دلِ گَل دیوار
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 21:33
بدیش اینه دلم براش تنگ میشه ها اما در نطفه خفه می کنم. حوصله ی چیز جدیدی رو ندارم. اونم به این شیوه ی بیخود و واهی و احمقانه. تازه کجاشو دیدی؟! با خودم لجم می کنم. حالا به میگه که لجبازی.... اما باید بدونه من بیشتر با خودم لجم. خودمو داغون می کنم با لجبازی هایی که با خودم میکنم و پدر خودمو درمیارم. ...
برگرد خونه زودتر لعنتی
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 21:33
دل دردی صبح گرفتم که مرگ بهتر بود. معده و روده و ما بقیه وسایل درون شکمم توی هم انگار داشت گره می خورد. و نفسم نمی شد بکشم. هنوزم عضلات شکمم درد می کنه و حنان نیست که به سرش غر بزنم و بزنم و بزنم و صبور و مهربون و تخمی گوش کنه به حرفام و آخرشم سرش یه غر دیگه بزنم که تو اصلا متوجه نیستی من چه دردی کش...
محبت هاشم خرکیه عین خودش انتر!
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 21:33
دو تا جوراب رو فرشی خریدم. خوره ی جوراب رو فرشیه تو خونه ای ام. سبز و خاکستری که بند هم داره. هی پام می کنم و حس می کنم وای که چقدر من سخسی ام. و اگه حنان باشه بهش میگم نگاه چقدر سخسی شدم برات. عجب پدر سوخته و آتیش پاره ای ام من. برو دو رکعت نماز شکر بزن کمرت برای داشتن من. اه. چقدر که ناشکرند این ب...
.
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 21:33
که بشین سرجاتو و خفه شو و بازی رو بهم نریز
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 9:56
حوصله شونو ندارم اما باید تحمل کنم دیگه این قاعده زندگیه که...
بارون پاییز شبیه گریه های منه.
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 5:01
بگذار تا بگریم چون ابر در پاییز (بهاران) _تو هم بگیری مرا در آغوشت ای حنان
بی واکنشی عنه. نه نه. عن شرف داره به بی واکنشی.
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 20:09
براش که مولانا می خوونم وقتی از شدت ذوقم به سعدی حرف می زنم یا میگم حافظ رندِ خوبی بوده و ابوسعید ابوالخیر چه اعجوبه ای بوده و عراقی چه عاشق بوده شعرهای نزار قبانی رو که می رم برای اینکه اونم بفهمه دنبال ترجمه ی فارسی بهترش. مثل یک احمق زل نمیزنه به نوشته ام که همون چشمامه و هیچی نگه یا یه لبخند احم...
و تو چه دانی؟!
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 5:29
بعد یک سال. امشب ترسیدم. باید جدی تر جمع و جور کنم. مرتب. شایدم برای رفتن آماده.... این دفعه نه برای چیزهای دیگه، برای یک چیز. ایندفعه جدی تر. محکم تر. و بی برگشت تر. و علی رغم میل باطنی. سخت تر.
دفتر خوشبختی ها
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 5:29
یه دفتر برداشتم خوش حالی های ریز ریز رو توش بنویسم تا آخر سال ببینم وااای چقدر خوش بختم و باید قدردان این سالی که گذروندمش باشم. چقدر خوشحالی هدیه گرفتم و این شر و ورها. یعنی قراره آخر سال کلی بدبختی های بزرگ بزرگش رو یادم بره با خووندن دفتره و بگم وای چه هیجان انگیز من بیست چهارم مرداد ماهِ سالِ نو...