سوز به دلتونD:
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
امروز مامانـم با پنج-شش تـا دفتر قدیمـی از اینایی که جلدش صورتیه،عکس یه معلم و تخته داره اومد کنارم نشست گفت اینا رو ببین! تو نگاه اول گفتم عه اینکه دست خط خودمه! ولی بعد دقت که کردم فهمیدم دست ماما
:(
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
+آغا این معلما دهن مارو سرویس کردن به حضرت عباس:/ چه وضشه خو:( اصن وختی بحث امتحانای ترم میشه یه لحظه فک میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم! تصمیم به ترک تحصیل میگیرم! و کلا نا امید ترین آدمِ جهان میشم او
خدایا بخدا گناهدارم:(
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
کاش میدونستم دارم تاوان کدوم گناهمو میدم... خـــــدااااااااااااااااا
پس کی بریم بمیریم؟!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
اگه به اون دنیا اعتقاد نداشتم... خیلی وقت پیش با چن تا قرص خودمو راحت کرده بودم:))
واقعا
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 14:36
بهش میگم امسال سوئیشرت نداری چرا با خودت.هوا سرد شده بخدا. میگه چرا؟ _میخوامش دیگه. میخوای چیکار خب؟ _میخوام بپیچم دورم. من نمی توونم سوئیشرتمو این همه راه بیارم. سردمم هست. درضمن مال تو رو دوست دارم. معلوم نیست چته تو. _نه. معلوم نیست چمه من. فقط باید سوئیشرتت رو میوردی. خریت تو چشمات موج میزنه. _خ...
شرمی که همیشه هست
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 1:52
گفتم انگشت پاهام. یاد ح افتادم. اولین بار گفت پاهاتو ببینم. به نرمی بوسشون کرد و من جا خوردم و یک شرم زنانه ی ناشی گرانه همه وجودم و رو گرفت و نمی دونستم باید چجوری از گرم شدن گونه هام و یخ زدن دست هام جلوگیری کنم و به کجا پناه ببرم. همه اش بخاطر یک بوس مهربانانه از پاهام.
هرچند غذا درست کردن شده یه نوع ارامش. اما خسته بودم
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 1:52
بهش گفتم الان فقط دلم میخواد برم پیش دریا. نمی دونمم چرا؟ گفتم الان این موقع شب ناراحت میشه لابد. یه کم نگاه کرد گفت باشه. برو. حالا حاضر شدم این راه نمیبره که ما بریم. منم رفتم سراغ کشوم ببینم قرصم هست. برش دارم. بعد این خواب های احمقانه این میگرن دست می ندازه گردنم. باید بهتون بگم امروز روز بی غذا...
اتفاقی بنام عادت
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 1:52
رو متکایی ها رو عوض کردیم. همونه. فقط ابی بودن الان شدن بنفش. موقعی که ابی رو کشیدم روش کلی سر ذوق اومدم. فکر کردم همیشه همین قدر برام ذوق دارند اما بعد یه مدت دیدم اینم عادی شده. حالا بنفش ها سر ذوق اوردنم با اینکه می دونم این هم بعد یه مدت عادی میشه. حالا اینا که کثیف شد ابی ها رو باز میکشم بهشون ...
از همین امشب.
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 1:52
باید یه کتابی بنویسم و اسمش رو جای اینکه بذارم من چراغ ها رو خاموش می کنم. بذارم من غذاها رو میذارم تو یخچال.
مثل حالا
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 5:44
خیلی وقت ها میخوامسرش یا سرشون داد بزنم ولی خب خسته ام
همیشه این خوب بوده
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 5:44
یادش رفت اصلا. ولی چون مهم نیست ناراحتم نمیکنه.
چرا؟! ها عامو؟؟
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 1:43
خوابم میاد. زیاد. فکر می کنم از این شدت خواب می توونم دو روز کامل رو حداقل بخوابم. الانم که می نویسم چشام بسته است. دستام که راه کیبور و حرووف رو بلدن.مانیتور هم که نگاه کردن نداره. زیاد تمرین کوری می کنم. خیلی ساله. دلم نمیخواد کور شدم کیبور خاصی دستم بگرم(بگیرم). میخوام با همین بنویسم اگه بتویشم (...
من هم حرف گوش کن
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:37
از حال امروزم برایتان که بخواهم بگویم.ملالی نیست جز این که از صبح خواستم پا چه ی چند نفر را بگیرم اما جلوی خودم را گرفتم که اوی زن چته؟! سر اوردی؟ بشین دیگه. حالتو جمع کنم.
نقطه
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:37
یک مشکلی پیدا کرده ام. بعد از غروب خوابی میاد سراغم که تا نخوابم نمی توونم حتی نفس بکشم و شما فرض کن یک آدمِ به خودی خود بی خواب و بد خوابی هستید آن هم اغلب در شب. چه از نظر ذهن روشن و فعالتان چه از نظر درد های جسمی گریبان گرفته ی روشن شدتان در شب. بعد حالا بی آیی و بعد غروب بخوابی و از اونجا که یک ...
در پی شعر خووندن ها
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:37
+میدانی؟ غمت مرا رها نمی کند. _خب به عنم.
دیگه چکار داشتم؟
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:36
بوش رو حس میکنم. بوی خوشمزه ای داره. بوی کاپوچینو. بوی چایی تازه دم. گرمه و خستگی درآور و نشاط آور. بوش رو دقیق حس میکنم. دماغمو میگیرم. دوست ندارم بوش رو بشنوم. دوست دارم اما ندارم. دوست ندارم از بوش انقدر خوشم بیاد و بوش رو حس کنم. پس دماغمو می گیرم. اما یه قسمت ذهنم هی میاد سرک می کشهو میگه زبیده...
بوی تینِر یا بوی عشق. مسئله این نیست اصلا!
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 2:36
داره رنگ می زنه. چارچوب ها رو یه رنگ سیر تر میزنه و اشتباهی رفته رو دیوار. بهش گفتم قلموی کوچیک تر بردار ولی گوش نکرد. حالا رفتم سراغ تینر و اومدم اینا رو پاک کنم. همیشه توی کار فنی خواسته و ناخواسته دخیل میشم. یادمه داداش بزرگه میگفت تو باید پسر میشدی. اشتباه دراومدی. بس که ور دستش بودم. و چقدر می ...
لبم یه همچین صاحب داغونی داره. بیچاره لبم.
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 3:44
پدر لبم دراومده. از بس نفس کشیدم و پوست و پوست شده و میسوزه و صاحبشم از این ادم های بی حوصله ایه که میگه گور بابات من که حال ندارم بهت کرم و از این روغنای مخصوص لب و این زهرماری ها بزنم. انقدر پوست پوست شو و بسوز تا مثل یک سگ بمیری.
فرقش....
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 3:44
میم فرستاده. _تویی. با این تفاوت که داری راه می ری. نه نه. داری قدم میزنی. +عَ کجا؟ _از نوشته هات. لبخند گذاشتم اما این ور یه چیز های دیگه ای برای خودم میگفتم. در واقع داشتم باهاش حرف میزدم اما از پشت مانیتور که صدام نمی رفت.
وقتی عصبی میشم موهامو گوجه ای می بندم. آروم تر میشم.
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 3:44
نشستم یه کبریت پیدا کردم. افتادم بجون یک کاغذ و میسوزنمش. با این سرفه و سینه ی بقول مامانم خراب. نشستم پای آتیش بازی. سالی میگه چیکار می کنی؟ میگم شیطونی. میگه چی؟! عکس می فرستم و میگم فقط گند زدم بهش. به خونه ام. میگه خونه رو اتیش نزنی. هار هار هار می خندم می گم هر چی که خیره همون میشه. مثلا من چقد...