بین خون و جنگ و دعواها - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 1:30
سلام! دو دقیقه س از سلامم میگذره و حقیقتا نمیدونم باید چی بنویسم! شاید فکر کنید که قریحه ی نوشتنم بعد از این ننوشتن خشک شده. ولی نه. همچنان می نویسم. تو تلگرام برای خودم کانالی دست و پا کردم و دویست و خورده ای نفر کانالم رو میخونن. گاهی بهم میگن که چقدر خوب مینویسم و نوشته هام رو دوست دارند. کاش میش...
نامه‌ای به دختر هجده ساله‌ام. - تاریخ: 1404/9/26 ساعت: 18:51
نامه‌ای به دختر هجده ساله‌ام. دخترم سلام! از طرف مادر هجده ساله‌ات، تولد هجده سالگی‌ات را تبریک می‌گویم. نمیدانی الان کجایی و چه کار می‌کنی و مشغول جنگیدن با چه چیزهایی هستی. حتی نمی‌دانم خوشحالی یا ناراحت. اصلا نمی‌دانم وجود داری یا نه. اگر قرار باشد دستشان را بگذرانند روی دهنت و خفه‌ات کنند، رویاه...
خلاصه‌ای مصدری از ١۴٠١ - تاریخ: 1404/9/26 ساعت: 18:51
خلاصه‌ای مصدری از ١۴٠١ امروز آخرین روز هزار و چهارصده. آخرین ساعات در واقع. خسته از خونه تکونی و منتظر ناهارم. هنوز بوی تمیزی نپیچیده توی اتاقم ولی تا دلت بخواد بوی باهار میاد. آفتاب خودش رو روی فرش آبی اتاقم پت و پهن کرده و هرچند دقیقه یه‌بار بوی تند شکوفه‌های لیمو می‌پیچه توی اتاقم. من این روزای آ...
من بعضی وقت‌ها خوب نیستم! - تاریخ: 1404/9/26 ساعت: 18:51
من بعضی وقت‌ها خوب نیستم! بعضی برهه‌های زندگی اینطوری ام که میدونم از زندگی چی می‌خوام، تلاش می‌کنم، خوشحالم، ذره‌ای وقتم رو تلف نمی‌کنم، بهترین دوست‌های جهان رو دارم، با خانواده‌ام میرم کافه و هفته‌ای یکبار با فامیل وقت گذروندن چندان خسته‌کننده به‌نظر نمیاد. کنکور ترسناک نیست، برنامه‌ام مشخصه، اگه ...
کانالم: - تاریخ: 1404/9/26 ساعت: 18:51
کانالم: + نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 14:31 توسط Fatemeh:)  | 
من دچار لکنتم ولی پر از حرف - تاریخ: 1404/9/26 ساعت: 18:51
من دچار لکنتم ولی پر از حرف روزهای سختیه. ولی من دارم از پسش برمیام. چون خیلی زحمت کشیدم تا زندگی رو تحویل فاطمه‌ای بدم که اواخر نوزده سالگیه. من برای این رشد هزینه دادم. یه‌‌وقتایی برای به‌دست آوردن تجربه‌ی بیشتر روی زندگیم قمار کردم. ولی خب به هرحال الان ساعت دوی نصف شب یه شب سرد دی ماه سال هزار و...
بغض وحشی تو گلومه... - تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 16:12
زندگی بزرگسالی دستش رو گذاشته روی گردنم و داره خفهام میکنه. میدونی، من بزرگ شدم و هیچ خبری از این بدتر نیست. احساس میکنم زندگی کردن هرشب سختتر از شب قبل میشه و من واقعا عاجز و ناتوانم. احساس میکنم از عهدهی شرایط الانم، از عهدهی ادامهی زندگی و از عهدهی هیچچیز بر نمیام. و هیچچیز بهتر از اونجایی که چاو...
بیم است که سودایت، دیوانه کند ما را... - تاریخ: 1402/10/19 ساعت: 20:44
تایم امتحانات قابلیت این رو داره که بعد از شش_هفت ماه دوباره تو رو وادار کنه تو وبلاگت بنویسی :)) هرچند بدونی کسی نمیخونه. الان که دارم نگاه میکنم پستهای قبلی هم وسط امتحانات نهایی بوده. :))من این روزا خوبم. ولی بهاندازهی بچگیام خوب نمینویسم. یک زندگی کاملاً معمولی رو میگذرونم. زندگی در جریانه و من ...
از برای مصلحت... - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:43
برون از دیدهها، منزلهی بگزیدهام.
نذار کاری کنن فکر کنی هیولایی. - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:43
سلام. امیدوارم که خوب باشید. نمیدونم کسی اینجا رو میخونه یا نه. اصلا گاهی فکر میکنم شاید دوستای نادیدهام من رو از یاد بردن. طوری که اگه بهشون ویس بدم با صدام به مدتها قبل پرتاب میشن. زندگی یهوقتایی دستت رو میگیره و به جایی میبره که اگه خود دوسال قبلت از دور یواشکی دیدت بزنه، مثل اون فاختهی معروف شعر...
آنچه برای توست، هرگز از کنارت نخواهد گذشت. - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:43
کرونا که اومد، همهمون تو قرنطینه دلتنگ سادهترین چیزهای زندگی شدیم. ولی انقدر طولانی شد، که به خودمون اومدیم دیدیم به این سبک زندگی هم عادت کردیم حتی. آدمیزاد بندهی عادته. من این روزا نسبت به همهچیز همین حس رو دارم. دلم میخواد یکم برنامه بریزم و یه ساعت توش درس خوندن نباشه. دلم لک زده برای اینکه یهجا...
من بعضی وقتها خوب نیستم! - تاریخ: 1402/1/25 ساعت: 12:09
بعضی برهههای زندگی اینطوری ام که میدونم از زندگی چی میخوام، تلاش میکنم، خوشحالم، ذرهای وقتم رو تلف نمیکنم، بهترین دوستهای جهان رو دارم، با خانوادهام میرم کافه و هفتهای یکبار با فامیل وقت گذروندن چندان خستهکننده بهنظر نمیاد. کنکور ترسناک نیست، برنامهام مشخصه، اگه به شغل موردعلاقهام نرسم میرم رشتهی مو...
خلاصهای مصدری از ١۴٠١ - تاریخ: 1402/1/3 ساعت: 0:38
امروز آخرین روز هزار و چهارصده. آخرین ساعات در واقع. خسته از خونه تکونی و منتظر ناهارم. هنوز بوی تمیزی نپیچیده توی اتاقم ولی تا دلت بخواد بوی باهار میاد. آفتاب خودش رو روی فرش آبی اتاقم پت و پهن کرده و هرچند دقیقه یهبار بوی تند شکوفههای لیمو میپیچه توی اتاقم. من این روزای آخر طبق رسم هرسال، روز آخر ...
نامهای به دختر هجده سالهام. - تاریخ: 1401/12/14 ساعت: 14:42
دخترم سلام! از طرف مادر هجده سالهات، تولد هجده سالگیات را تبریک میگویم. نمیدانی الان کجایی و چه کار میکنی و مشغول جنگیدن با چه چیزهایی هستی. حتی نمیدانم خوشحالی یا ناراحت. اصلا نمیدانم وجود داری یا نه. اگر قرار باشد دستشان را بگذرانند روی دهنت و خفهات کنند، رویاهات را لگدکوب کنند و به گور بسپارند و ...
این روزهای من، بعد از دوسال... - تاریخ: 1401/11/29 ساعت: 18:57
کامنتی که از یکی از دوستان زیبا دریافت کردم باعث شد که بخوام چند خطی درمورد خودم، برای کسانی که فقط از همین وبلاگ باهام در ارتباط بودن و طبیعیتا الان نیستن بنویسم. من این روزا یه جایی دور از همه ی شلوغ بازیای سال های گذشته، هنوز می نویسم. همه چیز رو با تمام جزئیات. ولی چون هیچ چیز به اندازه ی "نوشتن...
- تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 2:44
خطاب به خدا : ببین چقدر اسیرم من چنان بکش که پس از مُردن هزار بار بمیرم من...
شش سالگیت مبارک... - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 2:44
سلام دوست قدیمی و قشنگ من. سلام اتل متل آرزو! اومدم تو این چند دقیقهی باقی مونده تولدت رو تبریک بگم. برات چایی بریزم، ببینیم کجای کاریم؟ با خودمون چند چندیم؟ دلم برات تنگ شده بود رفیق. من سراغ نمیگیرم، تو نمیگی ما مُرده ایم یا زنده؟ شش سال گذشت. شش سال اندازهی یه عمره. اون موقع هنوز نصف بچههای فامیل...
شعری یادم نمیاد. - تاریخ: 1401/7/6 ساعت: 14:10
سکوت شب اعتیاد آوره. بهخاطر همین تنظیم کردن ساعت خواب یکی از بدبختیهای زندگیه. حتی وقتی صدای پنکه و کولر گند میزنن بهش. بازم ابهت خودشو داره.این روزا خیلی عجیبه. اولین دلیلش اینه که دهنمو بستم و بدون هیچ ادعا و جار زدنی دارم کارمو انجام میدم. انقدر لذتبخشه که گاهی میترسم از گفتن سادهترین چیزها به آد...
مصلحت. - تاریخ: 1401/7/6 ساعت: 14:10
این روزا بیشتر از هر وقت دیگهای با آدمها احساس غریبگی میکنم و احساس تعلق نداشتن به این جهان، ذره ذره روحم رو میخوره. در حالی که از هر لحاظی بهترین موقعیتها رو دارم و به خیلی از خواستههای پارسال این موقع ام رسیدم. ولی پوچگرا شدم. انگار پنجاه و پنج سالمه. دویدن و دست و پا زدن آدما برام بیمعنیه. واقعا ...
دوست داشتنت خوبه،خیلی دوستت دارم. - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 15:08
دوستت داشتم. به اندازه ی تاب بازی وسط یه روز فروردینی خنک، به اندازه ی وقتایی که بعد از مدرسه هنزفری رو میچپونم توی گوشم و صدای چاوشی رو تا ته زیاد میکنم، به اندازه کلاس علوم و فنون (در این مورد شک دارم. شاید یر به یر باشید.)، به اندازه ی پریمیر لیگ و همه چیزای خوبی که منو تا الان به این دنیا وصل کر...

برچسب‌های مرتبط

واقعات يوم عاشوراء | واقعات المفتين pdf | واقعات کربلا | واقعا قلبم گرفت | واقعا که | واقعا چرا | واقعا عاشق خودش باشی | واقعا به انگلیسی | از همين امشب عمليات | از همين امشب عمليات ١٤ فرزندي