روزهای سختیه. ولی من دارم از پسش برمیام. چون خیلی زحمت کشیدم تا زندگی رو تحویل فاطمه‌ای بدم که اواخر نوزده سالگیه. من برای این رشد هزینه دادم. یه‌‌وقتایی برای به‌دست آوردن تجربه‌ی بیشتر روی زندگیم قمار کردم. ولی خب به هرحال الان ساعت دوی نصف شب یه شب سرد دی ماه سال هزار و چهارصد می‌تونم بگم که دووم آوردم. اینجام، کنار بهترین و بامعرفت‌ترین دوستم، وبلاگم، و دارم حرف می‌زنم. دیگه کوچولو نیستم. دیگه سردرگم نیستم. دانش‌آموز کوچولویی نیستم که عاشق معاون مدرسه‌اش بود. خودم تا دو سه سال دیگه قراره معلم بشم. ولی هرآنچه که امروز دارم رو مدیون فاطمه‌ی سال نود و هفتم که هرروز اینجا می‌نوشت و اینجا می‌خوند و یاد می‌گرفت. هنوز حرف می‌زنم درمورد چیزایی که موقع وبلاگ خوندن یاد گرفتم. هنوز یادمه سال‌ها پیش قبل از اینکه هیچکس اسم ماگ رو شنیده باشه، من از وبلاگ‌ها شنیده بودم و با کلی ذوق رفتم یه‌دونه برای خودم سفارش دادم. هنوز یادمه چقدر حسرت داشتن سفرنامه‌های متصور ضابطیان رو داشتم و پیدا نمی‌کردمش. امسال کلی از کتاب‌هاش رو خوندم، حتی خودش رو از دور دیدم.

یکسال بدی رو گذروندم. خیلی خیلی خیلی بد. ولی دیگه نمی‌خوام اینطوری بگذره . دیگه بسه این‌همه بدبختی. میخوام همونطوری باشم که هستم. میخوام "جهان فاسد مردم را بریز دور و از این دوری به عطر نافه‌ی خود خو کن" . ولی خب. خیلی سخته. کاش واقعا هنور سال نود و هشت بود . کاش مثلا نهایت دغدغه‌ام جا به جا شدن فلان بازیکن پرسپولیس بود. کاش امتحان فارسی داشتم ولی مدرسه تعطیل شده بود. کاش با کاش همه چی درست میشد. ولی من مجبورم خودم درستش کنم. چون دیگه بزرگ شدم. درستش می‌کنم. مثل تمام چیزایی که درستش کردم.مثل تمام روزا و شب‌هایی که از پسش بر اومدم. اتل‌متل آرزو بزرگترین مهر تایید رو میتونه رو این مسئله بزنه که من کم نمیارم تا آخرین لحظه‌ای که توان جنگیدن دارم، می‌جنگم و اگه قراره بمیرم، ترجیحاً ایستاده میمیرم. سخت‌تر از این رو گذروندم. زخم‌های عمیق‌تر از این روی تنمه. درستش می‌کنم. برام انرژی بفرستید. اگه هنوز اینجا رو می‌خونید بدونید که خیلی برام عزیزید. :))