خرید بک لینک

چه روز غیرمفید و خسته کننده ای بود:) همه رو میز خواب بودن:/

صبحی مقنعه ام نبودساعت هفت و رُب داشتم در به در دنبال مقنعه میگشتم:/

باید 7:25 دقیقه تو مدرسه# می بودمیه مقنعه مشکی پوشیدم رفتم:)

ولی خیلی ام بد نبود.عینِ کارمندای بانک شده بودم

بعد تا پام رو گذاشت تو مدرسه# زنگ خورد.

رسیدم به سالن.دیدم عه! AB جوری با نیش باز وایساده بود قاه قاه میخندید

انگار چقدر خوشحالِ از اینکه الان تو مدرسه است:/ یا مثلا چقد دلش برای ما تنگ شده

جلو در سالن وایسادم یه سلام کش دار بهش دادم:)

اصلا نمیتونستم اون جیغِ تو صدام رو مهار کنم

تازه یادم افتاد چه دلم براش تنگ شده^.^

اونم کم نیاورد:/ گفت:ســـــــــلـــام بعدم باهام دست داد:)

منو میگی مثل خری که تو کارخونه تی تاپ ولش کرده باشن

بهم خیلی چسبید همین سلام کوچولو و مخصوصا دست دادنش:)

چقدر خوب که اولین# روز کاریِ 98 این طوری شروع شد

خدای قشنگم مرسی

بعد چون فرشای نمازخونه رو داده بودن قالیشویی هنوز نیاورده بودن!تو حیاط صف بستیم:)

دیروز داشتم فکر میکردم من حالم بهم میخوره از دیوارای نمازخونه حتی!...

کـاش حداقل امروز نریم اون تو.

همچی دقیقا همونی شد که میخواستم:)قبلش بارون زده بود...هوا ابری و بهاری و ملس بود.

تازه هیچ آدم کج و کوله و ناراحت و خسته ای ندیدم

همه داشتن جنگولک بازی درمیاوردن:) میخندیدن.

فقط تنها نکته ی منفی امروز اقدس بود!..من از این بشر متنفرم!

صبح اول وقت میگه بسم الله الرحمان رحیم:/ هر خمیازه سر کلاس یه منفی داره

بیخیال درموردش فکر نکنم بهتره

الانم برم علوم بخونم فردا امتحان دارم:/

برچسب: نویسنده: ترانه ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 7:30

صفحه بندی