امروز ساعت 4 صبح بیدار شدم درس خوندم:/
به زور نسکافه و آدامس بیداری...
بعد علوم رو امتحان نگرفت بی شَ هوررر![]()
زنگ اول ورزش داشتیم رفتیم ورزشگاه و از سخنان گهربار AB بی نصیب موندیم:(
قرار بود امتحان دراز نشست بگیره از بچه ها.
من به خاطر زانوم و فاطمه واس یه مشکل دیگه نمیتونستیم بریم.
بعد دبیر گیر داد که مشکل فاطمـه ربطی به دراز نشست نداره!
خلاصه قرار شـد الان فاطمه نره..بعدا باهم صحبت کنن.
با فاطمه یه ذره سرویس کار کردیم گفت بیا ببین من چندتا میتونم برم.
رفتیم پشت دروازه.فاطمه خوابید من پاهاشو نگه داشتم اون شروع کرد!
بعد تونست چهل تا رو کامل بره:)
گفتم خب تو که میتونی اگه دوباره اصرار کرد مقاومت نکن!
بعد آخر وقت رفتیم سراغش فاطمه بهش گفت الان من باید چیکار کنم؟!
گفت ببین تو هرچی میتونی برو...چون گواهی داری نمره ات رو اضافه میکنم
بعد من بهش گفتم تونستنش که میتونه! پشت دروازه تمرین کرد براش شمردم چهل تا رفت.
گفت:رو زمین تمرین کرد؟گفتم من بهش گفتم موهات کثیف میشه گوش نداد![]()
-چهل تا رو کامل رفت؟دست بسته دیگه؟
+آره:)
-پس نمره اش رو میذارم:/
فاطمه گفت:خانوم مسخره بازی در نیار![]()
-نه مسخره بازی چیه! وقتی میم میگه رفتی یعنی رفتی!
میم جان دختر خوبیِ.من بهش اعتماد دارم![]()
اصلا چشمم قلبی قلبی شده بود اون موقـع![]()
علاوه بر دبیر قرآنمون ایشون هم جزو یکی از دبیرای درست حسابیِ ما هستن:)
منم خیلی دوست داره انگار.داشتم سرویس تمرین میکردم نمیتونستم از تور رد کنم.
اومد دستم رو گرفت که بهم نشون بده چجوری باید بزنم
گفت انقدر این دستات ظریفِ که اصلا زور نداره به توپ ضربه بزنه![]()
تازه یه سری میگفت منم یه دختر همسن تو دارم
انقدر نجیب و ساکتِ مثل تو ام همه دوستش دارن![]()
زنگ بعدش عربی داشتیم.تمرین حل میکردیم یهو دیدم فاطمه مداد به دست رو میز خوابش برده!
گفتم خب الان که کسی نمیفهمه بزارم بخوابِ گناهداره!
یهو معلم از رو صندلی پاشد بهش گفتم پاشوووو اومد:/
به محض اینکه شنید نشست!وقتی رفت دوباره خوابید![]()
این دوباره تا نصف شب فیلم کره ای میبینه لامصب!!
زنگ بعدی علوم داشتیم دوباره رو میز خوابید!...
این بار دیگه هرچی صداش میزدم توجه نمیکرد:/این معلمِ دیگه کلا عادت نداره رو صندلی بشینه:|
یهو به من گفت:این چرا خوابیده؟
گفتم چیزی نیست خسته است![]()
بعد با آرنج رفتم تو پهلوش! بهش گفتم خب پاشو دیگه جر دادم خودم رو!
گفتم این دفعه جواب نمیده! ولی همونطور خوابیده جیغ زد.
ول کن بزار بخوابــــــم...بفهم! من خواب نیستممممم فقط چشمام بسته است!
به اضافه ی چندتا حرف ناجور![]()
حالا من هی یه نگاه به این مینداختم یه نگاه به دبیر! لبم رو گاز میگرفتم![]()
معلمِ هم مـُرده بود از خنده.گفت بزار بخوابه!
وقتی صداش رو شنید بلاخره پاشد گفت عععع ببخشید
اصلا حواسم نبود![]()
کلا دورهم شادیم! از بعدِ عید همه نخوره مستن![]()
برچسب:
نویسنده: ترانه ابراهیمی