تو راه مدرسه دلم میخواست یه شوهر خوشگل داشته باشم با یه بچه در ابعاد علیرضا...
دبیر ادبیات هم باشم...صبحا برم مدرسه.عصرا خونه داری![]()
اسم شوهرمم ترجیحا حامد باشه
بچه ام رو هم میذارم امیرحسین![]()
یه زندگی آروم و نقلی و گوگولی مگولی داشته باشم خلاصه:)
البته سرکلاس دینی هم دلم میخواست یه دانشجوی تنها و بدبخت وسط تهران بودم!...
که عاشق همکلاسیش شده و هیچ غلطی نمیتونه بخوره:)
ولی دبیر گاو گفت برگه در بیارید سوال بنویسید![]()
تو صبگاه دلم میخواست برم یه شهر دیگه اونجا آتلیه ی بنفش بزنم!و یه عکاس خفن بشم:)
ولی AB یوهو گفت میم جان هووووی...پاشو بیا اینجا تو آزمون پیشرفت تحصیلی رتبه آوردی![]()
الانم دلم میخواد تو خیابونای مسکو قدم بزنم و از همه جاش عکس بگیرم:)
ولی متاسفانه اینجا پلاسم و ساسی داره تو گوشم میگه
بیا بیا قرش بده سکسی
واس همه زنگ زدنات مرسی:(
+یعنی میخوام بگم الان دوست دارم هرکی باشم جز اون دختری که باید بره
شعر مسخره ی ادبیات رو حفظ کنه!
ارائه ی کار و فناوری رو آماده کنِ:(
علوم و ریاضی رو بخونِ تـا یه موقع از رفیقش کم نیاره:/
+من تا دیروز از زندگیم خیلی راضی بودم که:(
چرا یهو گاو شدم...خدایا غلط کردم،غلط کردم![]()
شکرت...:)
برچسب:
نویسنده: ترانه ابراهیمی